سفر

در یک قدمی مرگ

سه شنبه, اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹ | سفر | ۱ نظر

امروز برادرم که در کشور مالزی زندگی می‌کند برایم ایمیلی فرستاد که حاوی جریان عجیبی است که برای او اتفاق افتاده است. آن را بخوانید:

سلام
چند وقت پیش رفته بودیم کشور اندونزی جزیره بالی. جزیره بسیار زیبایی است. کنار ساحل من یک تخته موج کرایه کردم و رفتم داخل اقیانوس موج سواری. سوار بر تخته موج شدم و بر روی آن خوابیدم. بعض اوقات هم می‌ایستادم. بالاخره همینطوری در دریا پیش رفتم به گونه ای که پایم به زمین نمی‌رسید.. باز به پیش رفتم بگونه ای که از ساحل بسیار دور شدم و یکباره متوجه شدم که دیگر نمی‌توانم برگردم! گاهی اوقات تخته روی من قرار می‌گرفت و من زیر آب می‌رفتم و بسختی تمام خود را بر روی تخته می‌کشیدم و همچنان رفته رفته از ساحل دور و دورتر می‌شدم و امواجی نبودند که مرا به ساحل برسانند.. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود و از طرف دیگر ماهیچه های پایم نیز گرفته بودند و نمی‌توانستم شنا کنم و بسیار هم خسته بودم. به یکباره مرگ را جلوی چشمانم دیدم و با تمام وجود فریاد کشیدم خداااا …

نمی‌دانستم چکار کنم از طرف دیگر همسرم نیز کنار ساحل بسیار نگران شده بود. چند بار زیر تخته قرار گرفتم و مقدار زیادی آب خوردم.. دوباره با سختی تمام خود را بالای تخته کشاندم. دیگر ناامید شده بودم. من نمی‌توانم آن لحظات وحشتناک را توضیح دهم.. بدنم بی رمق شده بود دیگر سرو صدای ساحل به گوشم نمی‌رسید.. همینطوری بی رمق روی تخته افتادم و تخته را چسبیده بودم چون که کاری از دستم بر نمی‌آمد. به یکباره یک موج سوار حرفه ای را آنطرفتر دیدم.. من دیگر نای فریاد کشیدن نداشتم..  با همان رمق کمی که در وجودم مانده بود فریاد کشیدم و به زبان انگلیسی گفتم به من کمک کنید. او صدای مرا نمی‌شنید.. نمی‌دانم که چطور شد به طرف من نگاه کرد و من با یک دستم به وی اشاره کردم و فهمید که کمک نیاز دارم.. به طرف من آمد بالاخره مرا کشان کشان و به سختی به طرف ساحل روانه کرد.. وقتی رسیدم به ساحل چنان شوک بر من وارد شده بود که تا چند ساعت نمی‌توانستم صحبت کنم..

من در این مناطق با کسانی برخورد کرده ام که اصلا به خدا اعتقادی ندارند اگر چنین وضعیتهایی برای آنها پیش آید حتما اعتقاد پیدا خواهند کرد.

به امید دیدار

وبلاگهای بروز شده قزوین

جستجو