زندگی
فراسوی اعدام زندگی یک زن
دوشنبه, دی ۶م, ۱۳۸۹ | زندگی | ۱۲ نظر
سرانجام داستان زندگی مهین قدیری، زنی که ۵ زن دیگر و یک مرد را به قتل رسانیده بود با اجرای حکم اعدام او در هفته گذشته با پایان رسید.
من این اقبال را داشتم که بتوانم از زمانیکه نخستین خبرها درباره او منتشر شد تا زمانیکه حکم اعدام او اجرا شد در محل اجرای حکم حضور داشته باشم و پیگر ماجرای او باشم.
لحظه لحظه زندگی مهین قدیری داستان پرماجرایی است که هم او و هم قشر زیادی از انسانها را درگیر خود کرده و خواهد کرد. خانواده او، خانواده مقتولین، دستگاه انتظامی و قضایی، رسانه ها و در نهایت جامعه شهری قزوین -در زمانیکه موجی از التهاب و ترس در شهر قزوین سایه افکنده بود- از جمله قشرهایی هستند که تا کنون هر کدام در مقطعی از زمان با ماجرای زندگی یک زن به نام مهین قدیری گره خورده اند.
مهین قدیری زن بسیار عجیبی بود. او یک مادر بود و هنگامیکه او را به پای طناب دار میبردند با التماس فراوان از خانواده مقتولین از آنها میخواست تا زمان اعدام را به تعویق بیندازند تا بتواند پای دخترش را عمل کند و دختر دیگرش را سر و سامان بدهد. مهین قدیری تا لحظه آخر امیدوار بود و تنها دغدغه او در هنگام اعدامش فکر فرزندانش بود چه آنکه به گفته خودش این قتل ها را هم برای تامین امرار معاش فرزاندش انجام داده بود و اگر ۱۰ میلیون پول به او میرسید این جرمها را مرتکب نمیشد.
مهین قدیری یک نویسنده بود. او در طول ۲۰ ماه زندانی اش یک رمان در ۴ دفتر نوشت که اوج تبحر نویسندگی را در قلم او میتوان مشاهده کرد. او در این ۴ دفتر که به نوعی زندگی خود را به جریان کشیده است نام «غوغا» را به عنوان اسم مستعار خود انتخاب کرده است. او فرصت نکرد تا دفتر پنجم و پایانی این رمان را بنویسد اما در روز اعدامش گفت که هرکس آن چهار دفتر را بخواند دفتر پنجم را خودش حدس میزند. مهین قدیری وصیت کرده است که این رمان بچاپ برسد و فواید مالی آن به فرزندانش برسد.
مهین قدیری یک هنرمند بود. او حرفه آرایشگری را بخوبی بلد بود و زنان زندان را آرایش میکرد و از این راه درآمد کمی هم در زندان داشت.
مهین قدیری باهوش بود. جنایت های مهین قدیری نشان میدهد که او از هوش سرشاری برخوردار بوده است. پودر بیهوشی که در آبمیوه طعمه هایش میریخته است را خودش امتحان میکرده است! در اغفال طعمه هایش شگردهای پیچیده ای را بکار میبرده است و پس از قتل جنازه هایش تا مدتی به آنها سر میزده است.
مهین قدیری هوسران و تن فروش نبود. او هیچ وقت از قتل اولش که صاحبخانه اش بوده و قصد تجاوز به او را داشت پشیمان نشد.
مهین قدیری با اخلاق و حق پرست بود. او در مدت بیست ماه زندانش یک دفتر دیگر نوشته است که نامه اش است به دخترش. سراسر نامه پر است از توصیه های اخلاقی و اعتقادی که کاملا مشخص است او قلبا فرد معتقدی بوده است. در این دفترش از دخترش خواسته است که حجاب، صداقت و امانت را رعایت کند و فریب ظاهر فرد مقابلش را نخورد. او در این دفتر اعتراف کرده است بخاطر انتخاب چنین پدری برای آنها که با فریب ظاهر به همسری او درآمده است از آنها شرمگین است. مهین قدیری در این دفتر برای دختر کوچکترش آرزو میکند که ایکاش میتوانست هنگام رسیدن به دوران تکلیفش پیش او باشد و مسائل دین را خودش به او یاد بدهد همانگونه که به دختر بزرگترش یاد داده بود. به گفته استاد قرآن زندان، مهین قدیری شاگرد اول این کلاس در طول مدت زندان بود.
اما چه شد که زنی با چنین ویژگیهایی به سرنوشتی دچار شد که علاوه بر تاثیر بر روی او، قشرهای متعددی از جامعه را هم درگیر خود کرد؟ آیا او تنها مقصر این سناریوی بزرگ است یا برای یافتن مقصران اصلی باید به سراغ سیستهای گاها نادرست جامعه، کوتاهی اطرافیان او و کوتاهی برنامه ریزان جامعه رفت؟ آیا مهین های قدیری دیگری نمیتوانند از بطن این جامعه بوجود بیایند؟
***
ساعت ۶ صبح روز دوشنبه به عنوان زمان اجرای حکم در نظر گرفته شد. دادستان قزوین بارها از ریاست قوه قضائیه درخواست کرده بود که اجرای حکم او در ملا عام و با حضور حداکثری مردم صورت پذیرد اما با این درخواست موافقت نشده بود و روابط عمومی دادستانی تنها از خانواده مقتولین، مسئولین و کارشناسان ارشد قضائی، خبرنگاران و نمایندگان صنوف برای حضور در این مراسم دعوت کرده بود. روز اجرای حکم همه به محوطه زندان مرکز قزوین آمده بودند اما به لحاظ ممنوعیت و دستورالعملها خبرنگاران مجوز حضور پیدا نکردند.
زمان اجرای حکم فرا رسید. زمان اعدام را شب قبلش به مهین خبر داده بودند و او شب تا صبح را به عبادت گذرانده بود. صبح وصیت نامهاش را نوشته بود و انگشتر عقیقش را به دست کرده بود تا کمک او در هنگام مرگ باشد. در سرمای سوزناک صبح دو تن از زندان بانان زن او را آرام آرام به محل اجرای حکم آوردند. طناب دار مجازات از جرثقبلی که زیر آن یک چارپایه قرار داشت آویزان بود. طناب اعدام را به گردن مهین قدیری ۳۲ ساله که با چادر و چهره ای گریان بر روی چهار پایه برده بودند آویختند. مهین همچنان با التماس و صدا زدن اسم کوچک خانواده مقتولین از آنها میخواست که او را ببخشند یا اعدام او را به تعویق بیندازند. یک زن از خانواده مقتولین جلو آمد. لحظاتی دور مهین گشت.. به چهره مهین نیم نگاهی انداخت و به ناگاه چهارپایه را از زیرپاهای مهین کشید… و همه چی تمام.
زنی که چهارپایه را کشید بعدا با نزدیکانش مشاجره اش شد که چرا بین این همه آدم او داوطلب اینکار شده است. انسان کشی خیلی سخت است حتی اگر انسان بداند مجرم خود انسان کش بوده است. از آن سخت تر، دیدن صحنه ای که فردی برای نجات جان خود تلاش میکند و از اطرافیانش التماس میکند. لحظه اعدام صورتم را برگرداندم و فقط صدای جیغ مهین را شنیدم. صدایی که ایکاش هرگز نمیشنیدم. گویی صدها بار باید این واژه ها را با خود زمزمه کنم :
از سوز محبت، چه خبر اهل جفا را… این آتش مهر است، نسوزد همه کس را
عتیقه های نطلبیده مراد است؟
دوشنبه, شهریور ۲۹م, ۱۳۸۹ | زندگی | ۱۱ نظر
لحظاتی از ظهر دیروز میگذشت که پیامکی با این مضمون از یک شماره ایرانسل دریافت کردم:
سلام داداش من سید حسین بختیاری هستم. حقیقتش ما چند وقت پیش تو شوش دانیال خوزستان داشتیم کار کشاورزی انجام میدادیم یه مقداری عتیقه جات پیدا کردیم. آشنا چیزی هم تو این شهرهای بزرگ نداریم. دیشب رو شمارتون استخاره کردم خوب درومد گفتم بهتون زنگ بزنم ببینم آشنا کسی واسه این ای وسیله ها دارید
شگفت زده شدم و ساعاتی بعد خودم با آن شماره تماس گرفتم. ماجرا واقعیت داشت! طرف از اهالی یکی از روستای نزدیک اهواز بود و هنگام کشاورزی یک صندوق از زیر خاک پیدا کرده بود که شامل تعداد قابل توجهی سکه های طلا که رویش عبارت محمد رسول الله نقش بسته بود، دو مجسمه طلا، یک خنجر و زره و دو سنگ که وقتی تکان بدهی انگار چیزی درون آن وجود داشته باشد و صدا بدهد از درون صندوق بیرون آورده بود. البته اینها را به این آسانی نگفت و دائم میترسید که خطش کنترل و صدایش ضبط بشود! گفت که نقش روی یکی از سکه ها را از بین برده و آنرا به طلا فروشی نشان داده و طلا بودنش برای ثابت شده است. پرسیدم شماره من را از کجا پیدا کردی؟ گفت مادربزرگش استخاره کرده است و شماره آیه ها را به هم چسابنده است و ترکیبش شماره من شده است. لهجه اش بسیار ساده و روستایی بود و چند تا سوال هم پرسیدم که مطمئن شدم دروغ نمیگوید.
گفتم: «حالا میخوای چی کنی؟ به میراث فرهنگی تحویل بدی؟» گفت: «داداش یه چیزی بشه هم من بخورم هم تو! البته من از پلیس خیلی میترسم. یه دو روز هم بیا مهمون ما اینجا باش اینا رو ببین» گفتم: «یک برنامه بریزم بهت خبر میدم چیکار کنی. فقط به کسی اعتماد نکن و این موضوع را با کسی در میان نذار» گفت باشه اما چون گوسفند دارد و حمل این صندوق همراه گوسفندان برایش سخت است عجله دارد و هر چه سریعتر میخواهد تکلیفش معلوم شود. با اظهار اینکه خیالش راحت باشد مکالمه تلفنی را به پایان بردم.
سخت میشد تصمیم گرفت.. با چند نفر از دوستان مشورت کردم اما راستش هنوز به راه حل قطعی نرسیدم.. بزرگترین مانع این است که طرف سهم خواه است و نمیشود به همین راحتی به عنوان میراث ملی از او آن عتیقه ها را گرفت… از سوی دیگر فروش آنها نه تنها درست و قانونی نیست بلکه ریسک فراوانی هم از جهت به دام افتادن دارد… نمیدانم چه حکمتی بوده که شماره من به عنوان فرد مراجعه کننده برایش درآمده که اصلا سرش هم برای این چیزها درد نمیکند!! حالا خلاصه از دیروز به جای فعالیت رسانه ای و گیر دادن به آدمهای عتیقه و فن آوری اطلاعات کارمان شده صحبت با کارشناسان عتیقه! تا ببینم چه میشود!! راستی عتیقه های نطلبیده هم [مثل آب نطلبیده] مراد است؟
موضوعات
بایگانی
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۴
- تیر ۱۳۸۴
- اردیبهشت ۱۳۸۴
- فروردین ۱۳۸۴
- مرداد ۱۳۸۳