زندگی

یک روز متفاوت

سه شنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ | زندگی | بدون نظر

بعد از دوهفته تعطیلی و غیبت برای اولین روز به دانشگاه می‌روی. نگاهها غریبه است و کسی را نمی‌شناسی. دنبال یک همزبان می‌گردی که لحظات تا شروع کلاس را با او اختلاط کنی اما انگار همه آنها پی کار و خوشی های خودشان هستند. هر چند وقتی، گروهی دانشجو که احساس می‌کنی در اوج صمیمیت هستند از جلویت می‌گذرند و بدون اعتنا به تو فقط صدای قهقه شادیهایشان به گوشت می‌رسد. جو افسردگی و تنهایی بر تو غلبه کرده است. امیر رجبی تماس می‌گیرد و خبر از تعطیلی روزنامه اعتماد می دهد. به او می‌گویی باز تو پایت به نشریه ای باز شد و به تعطیلی کشید؟! با حسی حماسی می‌گوید: «ایستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم!» مکالمه را به پایان می‌بری. وارد نخستین کلاس می‌شوی. استاد وارد می‌شود و شروع به صحبت می‌کند. مقداری از شیوه تحصیل و آموزش در کشور صحبت می‌کند. بعد به ناگهان نام تو را می‌برد و شروع به تعریف و تمجید از تو و توضیح درباره تجربیات و توانائیهایت می‌کند! همه نگاهها به تو برمیگردد! شوکه شده ای! مات و مبهوت فکر می‌کنی در خواب هستی! یاد تعریف رهبری از هاشمی در نمازجمعه ۲۹ خرداد می‌افتی!! استاد همانجا از تو قول می‌گیرد که یک سمینار آموزشی برای کل دانشجویان دانشگاه بگذاری! قبول می‌کنی. از دانشجوی دیگری می خواهد وبلاگی تاسیس کند و این موضوع را اطلاع رسانی کند. کلاس به پایان می‌رسد. جو دگرگون می‌شود. دانشجوها روی سرت می‌ریزند و از تو می‌خواهند کمکشان کنی! خواستار شماره موبایلت هستند!! قول کمک و همکاری در حد توان و فرصت می‌دهی. به سختی از آنها خداحافظی می‌کنی. به بیرون دانشگاه می‌آیی. سه نفر می‌خواهند تو را با ماشین شخصی شان به مقصدت برسانند! از خدا خواسته قبول می‌کنی! دوستان تازه ات اهل تهران هستند و بر عکس تو حسابی از قزوین خوششان آمده است و به آن علاقمند شده اند! به مقصد می‌رسی. پیاده می‌شوی. دو قدم در پیاده رو بر می‌داری. حمید مافی را می‌بینی! شگفتی ات چند برابر می‌شود! با او هم صحبت می‌شوی و از دوران بازداشت هفته گذشته اش می‌پرسی. از عمل پدیدآورندگان چنین اتفاقی برای او خنده ات می‌گیرد و از اشتباهی که در حق او شده است تاسف فراوان می‌خوری. خنده و تاسفت آنجا بیشتر می‌شود که می‌گوید برای انجام ماموریت شغلی اش به شهری دیگر سفر کرده بوده است در حالیکه بیمه هم بوده است اما اشتباهی به عنوان منافق بازداشت می‌شود و حالا هم تبرئه می‌شود! اما علی رغم اینها از رفتار خوب بازجویان با او می شنوی و یاد هتل ۵ ستاره ای که صفت اله صالحی از زندانهای ایران توصیف کرده بود می افتی که حالا حداقل در مورد او صحت داشته است. به تو می گوید عاشق وطنش است و حتی اگر او را به اجبار هم از کشور بیرون کنند بر می‌گردد. اما با این حال تاسفت آنجا محسوس می شود وقتی یاد خبر ایرنا می‌افتی که نوشته بوده است این منافق (ح.م) به افشای اطلاعات قزوین به بیگانگان مبادرت می‌ورزیده است و قصد خروج از کشور هم داشته است. پیش خودت فکر می‌کنی مگر سرته قزوین چقدر خبر مهم دارد که بشود آنها را برای سو استفاده به بیگانگان هم انتقال داد! یک هفته نامه حدیث با یک کیلو شیرینی شربتی می‌گیری و راهی منزل می‌شوی. همینکه به منزل می‌رسی دچار چشم درد و اشک چشم عجیبی می‌شوی! دوباره بیرون می‌روی. به ۵ دکتر مراجعه می‌کنی اما هیچکدام وقت ندارند! به یاد خوش آمدن آن دوستان دانشجوی تهرانی تازه ات از قزوین می‌افتی در حالیکه نمی‌دانند چقدر این شهر خراب شده از حداقل امکانات و تسهیلات هم محروم است و خدا نکند کسی مریض شود. پولش یک طرف و اصلا دکتری پیدا نمی‌شود که بخواهی پیشش بروی! با همان حالت به منزل بر می‌گردی. دو تا ایمیل جواب می‌دهی و یک چشمی شروع می‌کنی به تکمیل بخش انگلیسی سایت آیت الله هاشمی رفسنجانی.

وبلاگهای بروز شده قزوین

جستجو