بایگانی مربوط به شهریور, ۱۳۸۸

جمعه, شهریور ۶م, ۱۳۸۸ | زندگی | Comments Off

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود …

شمس لنگرودی

به دنیا آمدگی

یکشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۸۸ | زندگی | ۳۱ نظر

امروز تولدم است. چند نفری که از قبل خبر داشتند و چند نفر هم به برکت وجود سیستمهای اطلاع دهنده تولد دیگران تبریک گفته اند. چند ماهی هم است که زندگی ام از حالت طبیعی خارج شده و هر روز منتظر یک اتفاق جدیدم. گویی اگر روزی اتفاقی نیفتد آن روز غیرعادی است. یکی می‌گفت مشکلات بین همه به طور عادلانه تقسیم می‌شود. فقط نوعش فرق می‌کند و هیچکس همیشه در خوشی نیست. انگار خدا شلنگی در دست دارد که گاهی وقتها شیرش را کم می‌کند و آبش قطره چکان می‌شود. فقط باید در آن زمان کم نیاوری و ادامه بدهی تا به یکباره شیر را باز کند و دوباره دوران بهتر از راه برسد. این روند مرتب تکرار می‌شود و البته در هر زمان که شیرآب کم می‌شود یک یا چند تجربه بدست می‌آوری.

خلاصه دست خدا را خوانده ام و به سلامتی دوستان و دشمنان همچنان دارم ادامه می‌دهم. چند تا پروژه نیمه کاره دارم که نمی‌دانم کی تمام می‌شود و چند تا ایده جدید که معلوم نیست کی بتوانم شروعشان کنم. راستی تازه کم کم دارم می‌فهمم چرا آدم‌ها سنشان را مخفی میکنند. من هم برای همین نمی‌گویم چند سالم شده. فقط می توانم بگویم یک سال بزرگ‌تر شدم.

جستجو