بایگانی مربوط به اردیبهشت, ۱۳۸۷
شرکت در جلسه خانه مطبوعات
دوشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۷ | رسانه | بدون نظر
سه شنبه ای که گذشت به عنوان مستمع در جلسه خانه مطبوعات قزوین شرکت کردم. راستش پیش از شرکت در این جلسه، دیدم نسبت به خانه مطبوعات چندان مثبت نبود چراکه با وجود برگزاری آن همه جلسات هیچگونه تاثیر خارجی و صنفی – به جز یکی دو تا بیانیه – نمیدیدم. در واقع مهمترین دلیل شرکتم هم همین بود که از نزدیک ببینم آنها هر هفته در جلسات چه میکنند که هیچگونه بازده خارجی ندارد.
جلسه نیم ساعتی با تاخیر شروع شد و سید عبدالعظیم موسوی(مدیر مسئول روزنامه ولایت) آن را اداره میکرد. بحث در رابطه با نحوه اطلاع رسانی جلسات و برنامه آموزشی خانه بود. احساس میکردم جلسه با کمبود زمان مواجه است و بصورت خیلی فشرده اداره میشود و فرصت پرداخت کامل به موضوعات جلسه را ندارد. از شما چه پنهان خیلی هم علاقمند بودم در رابطه با موضوعات مطرح شده نظرم را بگویم اما زمان جلسه اجازه اظهار نظر به افراد اصلی حاضر را نمیداد تا چه برسد به من که مستمع بودم و بنابر آئین نامه داخلی خانه فقط میبایست شنونده میبودم.
فکر میکنم در حال حاضر جلسات با دو مشکل مهم مواجه است. نخستین مشکل خانه مطبوعات در حال حاضر کمبود زمان جلسات است که مثلا باید آن را بطور مقطعی ۲ بار در هفته بکنند تا مشکل کندی اجرای برنامه هایشان برطرف شود و بازده خارجی آن بیشتر شود.
مشکل بعدی که در این جلسه احساس کردم این بود که یک بحث به تعابیر مختلف توسط افراد مختلف تکرار میشود در حالی که منظورشان یک چیز است و حتی هر نفر هم خودش بحث را چند بار با تعابیر مختلف تکرار میکند. اینکار باعث میشود که زمان زیادی از جلسات هدر برود و اگر یک بحث را بخواهیم دست آخر با در نظر گیری تمام نظرات مطرح شده بنویسیم ۳-۴ جمله بیشتر نمیشود در حالیکه زمان زیادی روی آن بحث میشود. پیشنهاد اکید من به جلسات و خصوصا مدیریت جلسه این است که حواسشان به این موضوع باشد و از تکرار حرفها پرهیز کنند تا از زمان محدود جلسه استفاده بیشتری برده شود.
با همه این ها بعد از جلسه دیدم به خانه مثبت شد و به نظر میرسد برنامه های خوبی برای روزنامهنگاران و علاقمندان دارند که اگر بتوانند خوب و به موقع اجرا کنند آثار فعالیتشان محسوس تر میشود. سعی ام این است که از این پس هر از چند گاهی در جلساتشان شرکت کنم و پیشنهادم به بقیه روزنامهنگاران هم این است که اینکار را بکنند تا ضمن حمایتی ضمنی از آن به افزایش حضور خانه در متن جامعه روزنامهنگاری قزوین کمک کرده باشند.
قزوین، بیهوده ترین شهر ایران
جمعه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۷ | قزوین | ۳ نظر
راستش از آن موقعی که از مشهد برگشته ام احساس میکنم که در بیهوده و افسرده ترین شهر ایران زندگی میکنم. شهری که از لحاظ امکانات شهرنشینی جزء عقب مانده ترین شهر های ایران است. امکانات رفاهی و تفریحی آن در حداقل ترین چیز ممکن است و به نوعی فکر میکنم من و همه کسانیکه داریم در این شهر زندگی میکنیم عمر خود را تلف میکنیم.
جالب اینجاست که همه اینها را منی میگویم که همه دغدغه ام از اول وبلاگ نویسی ام قزوین بوده است و یک نوع تعصب خاص به آن داشته ام. خیلی تاسف آور است که آن همه در تلاش و فکر و آرزوی پیشرفت شهرت باشی اما از آن هیچ خبری نباشد. از شما چه پنهان نوعی احساس نا امیدی نسبت به زندگی و فعالیت برای این شهر در من شکل گرفته است.
خودم هم نمیدانم به چه چیز این شهر دل بسته ام یا بهتر بگویم دل بسته بودم. به فضای باز توسعه سیاسی اش؟ به آدم های کم بینَش؟ به امکانات فرهنگی اش؟ به بی ارزش ترین امکانات تفریحیاش؟ به تنها پارکش که بشود اسم پارک روی آن گذاشت؟ به جوانهایش که تنها تفریحاشان بالا و پایین رفتن عصرانه خیابان خیام است؟ به میدان مینودرش که مردم بدلیل فقدان پارک خوب شبها به آن پناه می برند؟ به آسفالت های ویرانه خیابانهایش؟ به آثار باستانی ازدست رفته اش؟ یا به گرانی مسکنش؟
واقعا نمیدانم. احساس میکنم همه کسانیکه در این شهر فسیل شده زندگی میکنند دچار روزمرگی و زندگی فرسایشی شده اند و خودشان با دست خودشان به سادگی خود را از بهترین امکانات و لذت های زندگی محروم میکنند. این را همه می بینیم و حتی مسئولین شهر که بتازگی دیگر صدای خودشان هم از هم ردههای خودشان در آمده است و کوتاهی ها را گردن یکدیگر میاندازند. واقعیت این است که متاسفانه هیچگونه نشاط روحی واقعی در این شهر وجود ندارد و زندگی در قزوین با مُردگی فرقی ندارد.
اگر به هریک از مراکز استانهای دیگر رفته باشید متوجه میشوید که چه پیشرفت قابل توجهی داشته اند. مشهد را مثال نمیزنم. همین کرمانشاه، همدان و یا حتی زنجان که تا مدتی پیش بسیار عقب تر از قزوین بوده اند الان بسیار زیاد از قزوین پیشی گرفته اند. قزوین هیچ حرفی برای شهروندان خود ندارد و مدتهاست درجا میزند. احساس میکنم ما را پنهانی به این شهر تبعید کرده اند تا بدون آنکه حواسمان باشد سرگرم تباه شدن زندگی خودمان باشیم. هیچ امیدی به پیشرفت قزوین نیست و اگر باشد خودفریبی است. ای کاش در این شهر به دنیا نمیآمدم و یا طوری بشود که ادامه زندگیام در شهر دیگری رقم بخورد… این تنها امید من است.
موضوعات
بایگانی
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- مرداد ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- دی ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۴
- تیر ۱۳۸۴
- اردیبهشت ۱۳۸۴
- فروردین ۱۳۸۴
- مرداد ۱۳۸۳