آشتی
شنبه, مرداد ۳م, ۱۳۸۳ | دستهبندی نشده
دستش را به طرفم دراز کرد.صدایم کرد.شوخی کرد.معذرت خواست.خندید.سر به سرم گذاشت.گفت :«بابا بی خیال! دنیا دو روزه…سخت نگیر.آشتی؟»
گلفروش دوره گرد در خیابان می چرخید.وسط خیابان دوید و یک شاخه گل برایم خرید.خنده ام گرفت.خواستم بگویم:«باشه آشتی…» اما یک موتورسوار خودش و گل زیبایش را روی زمین پرپر کرد.
سالها می گذرد و من از یادآوری آن روز در شرم می سوزم.
۲۰ نظر برای آشتی
دیدگاه شما
وبلاگهای بروز شده قزوین
موضوعات
بایگانی
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۴
- تیر ۱۳۸۴
- اردیبهشت ۱۳۸۴
- فروردین ۱۳۸۴
- مرداد ۱۳۸۳
مرداد ۷, ۱۳۸۸